Doodara

ستاره‌ی کوچک و دو دوست

Hosein Rouhiyeh

About this story

ستاره‌ی کوچک و دو دوست

by Hosein Rouhiyeh · Watercolor · Ages 3–5 · 12 pages

شب بود. فاطمه و لئا در حیاط سبز کنار خانه‌ی کوچک بازی می‌کردند.

Read the full story text

شب بود. فاطمه و لئا در حیاط سبز کنار خانه‌ی کوچک بازی می‌کردند.

ناگهان صدایی از آسمان آمد — تیک! یک ستاره‌ی کوچک روی چمن نشست و آرام گریه کرد.

فاطمه آرام نزدیک شد. ستاره لرزان گفت: «من افتادم.» فاطمه ستاره را روی کف دستش گذاشت.

لئا برگ سبزی برداشت و مثل پتو روی ستاره کشید. هر دو دوست داشتند ستاره را نجات دهند.

فاطمه ستاره را بالا برد — نمی‌رسید. لئا روی پای فاطمه ایستاد — باز هم نه.

بار سوم، فاطمه روی صندوقچه‌ی چوبی ایستاد. لئا روی شانه‌هایش رفت.

سه بار بالا رفتند — باز هم آسمان خیلی دور بود.

ناگهان ستاره درخشان‌تر شد و گفت: «من می‌توانم پرواز کنم! فقط می‌ترسیدم.»

ستاره آرام بالا رفت — بالا — بالاتر — و در آسمان جای خودش را پیدا کرد.

ستاره چشمک زد. فاطمه و لئا از پایین تکان دادند و خندیدند.

شب آرام بود. ستاره‌ی کوچک در آسمان می‌درخشید و به آن‌ها نگاه می‌کرد.

فاطمه لبخند زد و دست لئا را گرفت. ستاره‌ها بیشتر از همیشه نزدیک به نظر می‌رسیدند.