Doodara

لئا و دانه‌ی جادویی

Hosein Rouhiyeh

About this story

لئا و دانه‌ی جادویی

by Hosein Rouhiyeh · Watercolor · Ages 3–5 · 12 pages

در آشپزخانه‌ی گرم و آفتابی، لِئا روی زمین نشسته بود. کنار پایش یک دانه‌ی کوچک قهوه‌ای بود. مثل سنگ صاف و سرد.

Read the full story text

در آشپزخانه‌ی گرم و آفتابی، لِئا روی زمین نشسته بود. کنار پایش یک دانه‌ی کوچک قهوه‌ای بود. مثل سنگ صاف و سرد.

لِئا دانه را برداشت و به گوشش نزدیک کرد. هیچ صدایی نشنید. لبخند زد و بلند شد.

لِئا دانه را به حیاط برد. انگشتش را در خاک تیره فرو کرد و سوراخ کوچکی درست کرد. دانه را داخلش گذاشت و خاک را صاف کرد.

بعد از پنجره رفت و شیر آب را باز کرد. لیوان آبی را پر کرد و روی خاک ریخت.

هر روز لِئا لیوان آبی را پر می‌کرد و آب می‌ریخت. ساعت دیواری تیک‌تاک می‌کرد. خورشید روی زمین حرکت می‌کرد. هیچ چیز نمی‌شد.

روز سوم، لِئا گلدان را بلند کرد و داخلش نگاه کرد. هنوز هیچ چیز سبزی نبوده. آرام گلدان را گذاشت سر جایش.

روز چهارم، لِئا دوباره نگاه کرد. خاک هنوز خشک و قهوه‌ای بود. هیچ جوانه‌ای ندیده بود.

صبح پنجم، لِئا دوید به سمت پنجره. نفسش بالا آمد. یک جوانه‌ی سبز از خاک بیرون آمده بود.

دو برگ کوچک مثل یک راز باز شده بود. لِئا بینی‌اش را به شیشه چسباند. تمام صورتش لبخند زد.

لِئا روی صندلیش نشست و دستش را دراز کرد. انگشتش را آرام روی یکی از برگ‌ها گذاشت. نرم و خنک بود.

پاهایش را جمع کرد و نشست. نگاهش می‌کرد. گیاه کوچک در نور خورشید نفس می‌کشید.

لِئا لبخند می‌زد. گیاهش در نور خورشید ایستاده بود. و لِئا کنارش بود.