Doodara

زرشک و آشیانه‌ی نو

Guest

About this story

زرشک و آشیانه‌ی نو

by Guest · Fabric · Ages 6–9 · 10 pages

آسمان مثل آلوی کهنه سیاه شده بود. درخت گردوی بزرگ در باغ، شاخه‌هایش را مثل دست‌های عصبانی تکان می‌داد. لانه کوچک روی یکی از شاخه‌ها لرزید. باد از لانه فریاد می‌کشید. چهار جوجه گنجشک در تاریکی لانه جمع شدند.

Read the full story text

آسمان مثل آلوی کهنه سیاه شده بود. درخت گردوی بزرگ در باغ، شاخه‌هایش را مثل دست‌های عصبانی تکان می‌داد. لانه کوچک روی یکی از شاخه‌ها لرزید. باد از لانه فریاد می‌کشید. چهار جوجه گنجشک در تاریکی لانه جمع شدند.

زرشک بال‌هایش را باز کرد و بدنش را روی بچه‌ها کشید. یک شاخه نازک شکست و لانه کج شد. جوجه‌ها کنار هم فشرده شدند. زرشک ناله کرد: «همه را جمع کنید.» لانه دوباره تکان خورد، اما محکم نگه داشت.

زرشک رشته‌ای از علف خشک با نوکش گرفت و کشید. باد آن را برد. جوجه‌ها می‌لرزیدند. زرشک به خود گفت: «باید چیزی پیدا کنم.» باد دوباره آمد و دوباره برد. جوجه‌ها بی‌‌تاب شدند. زرشک بال‌هایش را محکم‌تر بست.

زرشک نزدیک‌ترین جوجه را با نوکش هل داد. شاخه‌ها مثل انگشتان دست در هم گره خورده بودند. جوجه زیر سایه‌ی شاخه رفت. زرشک گفت: «اینجا امن‌تر است.» بقیه هم رفتند. همه کنار دیواره چسبیدند. لانه هنوز تکان می‌خورد، اما جای امن‌تری پیدا کرده بودند.

زرشک همه را کنار هم جمع کرد. شروع کرد به بافتن. تیکه‌های ریز علف و برگ را با نوک می‌کشید. جوجه‌ها تکه‌های خزه و پر می‌آوردند. یکی از آن‌ها پَر آبی روشن‌ی افتاد رویش. زرشک خشکش زد. همه خندیدند.

پَر آبی روی سر زرشک ماند. جوجه‌ها بالا و پایین پریدند. خنده‌شان در لانه پیچید. زرشک نوکش را تکان داد. گفت: «دیگه نه!» جوجه‌ها خندیدند. باد کمی آرام شده بود. نور کم‌سو از لای ابرها آمد. همه لحظه‌ای نفس راحت کشیدند.

باد دومین ضربه را زد. لانه تا نیمه از جایش کنده شد. جوجه‌ها جیغ کشیدند. زرشک نترسید. چنگال‌هایش را محکم روی چارچوب لانه قفل کرد. گفت: «نه! هنوز نه!» لانه کش آمد. زرشک هل داد. هل داد. محکم‌تر شد.

زرشک لانه را به عمق درز شاخه هل داد. چارچوب محکم شد. پوست درخت آن را گرفت. لانه قفل شد. جوجه‌ها نفس کشیدند. زرشک آرام گرفت. گفت: «حالا شد.» لانه آنجا ماند. محکم. گرم. امن.

زرشک روی بچه‌ها نشست. همه دیواره‌ها را صاف کردند. بال‌های کوچکشان خاکستر علف و خزه را هم زد. لانه گرم شد. زرشک گفت: «خوب شد.» جوجه‌ها آرام شدند. چهار توپ پُشال کنار هم بودند. لانه مثل دلشان گرم بود.

یک قطره باران روی برگ بالایی خورد. تپ‌تپ. بعد هیچ. زرشک چشمانش را بست. لانه تکان نخورد. باد آرام شده بود. ستاره‌ای از لای ابرها دید. لانه محکم ماند. چهار جوجه نفس‌هایشان آرام بود.